زندگی شاید آن لحظه ی مسدودی است
که ئنگاه من در نی نی چشمان تو خودرا ویران می سازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی است
دل من
که به اندازه ی یک عشق است
به بهانه های ساده ی خوشبختی می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچه ی خانه مان کاشته ای
و به آواز قناریها
که به اندازه ی یک پنجره می خوانند.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 12:3  توسط وحید اسماعیلی
|
به کجا چنین شتابان؟


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید:
«دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان»
«همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم...»
«به کجا چنین شتابان؟»
«به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم»
«سفرت بخیر اما تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا.»
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 11:17  توسط وحید اسماعیلی
|
پیکر تراش پیرم و با تیشه ی خیال
یک شب تو را ز مرمر شعر آفریده ام
تا در نگین چشم تو نقش هوس نهم
ناز هزار چشم سیه را خریده ام
بر قامتت که وسوسه ی شستشو در اوست
پاشیده ام شراب کف آلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ایمنی دهم
دزدیده ام ز چشم حسودان نگاه را

تا پیج و تاب قد تو را دلنشین کنم
دست از سر نیاز به هر سو گشوده ام
از هر زنی تراش تنی وام کرده ام
از هر قدی کرشمه ی رقصی ربوده ام
اما تو چون بتی که به بتساز ننگرد
در پیش پای خویش به خاکم فکنده ای
مست از می غروری و دور از غم منی
گویی دل از کسی که تورا ساخت کنده ای
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 10:24  توسط وحید اسماعیلی
|