آوااره
ای رهگذر ای آشنای ناشناسم...
من پاره ای از یک دل صد پاره هستم...
در جست و جوی کاروان زندگیها...
تک ساربانی بیکس و آواره هستم...
به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد ، چینی نازک تنهایی من.
ای رهگذر ای آشنای ناشناسم...
من پاره ای از یک دل صد پاره هستم...
در جست و جوی کاروان زندگیها...
تک ساربانی بیکس و آواره هستم...
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود میگذرد 
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
وفقط خاطره ها است که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند
و فقط خاطره ها...

به یادت داغ بر دل می نشانم
ز دیده خون به دامن می فشانم
چونی گر نالم از سوز جدایی
نیستان را به آتش می کشانم


گلپو نه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد

خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد
هر کس بد ما به خلق گوید
ما چهره به غم نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ...
کار ما شایداین است که در افسون گل سرخ شناور باسیم.
بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم
باشدکه نباشیم و بدانند که بودیم
نمی دانم چراوقتی که راه زندگی هموار می گردد
بشر تغییر حالت می دهد خونخوار می گردد
به گاه عیش و عشرت می نوازد طبل بی دینی
به گاه تنگ دستی عابد ودیندار میگردد .
به یاد آشنایان آشنا باش
به پیغامی که بینی با وفا باش
چو یادتو همیشه خاطر ماست
تو هم هر جا که هستی یاد ما باش
من این جزیره ی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و از انفجار کوه گذرانده ام
و تکه تکه شدنراز آن وجود متحدی بود
که در حقیر ترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد.
جگر دریده چون گل را به کدام شاخه آویزم؟
به کدام سبزه بنشینم؟ زکدام پشته برخیزم؟
به کدام سرخ دل بندم؟ که شب سیاه زندانم.
به کدام سبزه پیوندم؟ که پیام زرد پاییزم؟
به نمازواژه ی تازی به تکلف از چه پروازی؟
که ز من زبان دل خواهد به نماز او چو برخیزم.
به حضوراونه با خویشم که به واژه ها بیندیشم
به چه غیر او بپردازم؟ به که غیر او درآمیزم؟
نه وکیل دوست می دارم که نیاز من به او گوید
ز وکیل و اهر من باری به خدای خویش پرهیزم.